دریغا بسی رنج بردم درین سال سی
ولی عاشقان زنده کردم بدین پارسی

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

جلوه ی نگاه

ای دوست عنان ما حلقه ی نگاه تو
از بخت جواب ما غمزه ی نگاه تو
در عرش سکوت تو حالت رضای ما
در عیش سکون ما جلوه ی نگاه تو

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

موسم پگاه

گفتم غریبه چونی در حلقه ی نگاهش
گفتا که دانه ای جو در خرمن سپاهش
گفتم به ما پیامی از کوی او نداری
گفتا خموش باید تا موسم پگاهش
گفتم شرار مستی در صورتش ندیدی
گفتا که همچو نوری در دیده ی سیاهش
گفتم به روز وصلش او را چگونه دیدی
گفتا چو خرمنی گل در خرمن گیاهش
گفتم چه پیش دارد هنگامه ی طلوعش
گفتا به سان خورشید در وقت صبحگاهش
گفتم که مرگ ما را در طالعش چشیدی
گفتا که زندگانیم در بستر پناهش

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

ناله دل

بنال ای دل که نالیدن سزا باشد تو را
ز غم مردن به نحوی جانفزا باشد تو را
تو کردی خاطری از غمزه اش در سینه خاک
که گویی هر دمی اندر اندر نزا باشد تو را

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

عمر

دلا چندی شتابان می رود عمر
به نا پاکی و نسیان می رود عمر
چو بلبل با صدائی پر ز الطاف
چو شب گردی غزل خوان می رود عمر
تو ای گل لحظه ای قدرش نگهدار
که فردا چون گلستان می رود عمر
یکی را او به نسبت می رود خوش
یکی را چشم گریان می رود عمر
ولیکن وقت رفتن توشه ای نیست
بجز پرسش که چندان می رود عمر

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

دعای سلامت

الهی شاد باشی از سلامت
نبینی از طبیبی ناز و منت
مداوم روی ماهت نیک و نیکو
شکوهت روزوروزافزون به کثرت

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

دل دیوانه

اهل دلی کو که به جامی دل دیوانه برد
دست ز ما گیرد و اندر بر جانانه برد
بارخدایا چه پسندی که درین مستی عشق
دوری دلدار مرا تا دم میخانه برد
آمده بود تا به یغما ببرد خانه ی دل
من چه کنم کو به نگاهی سر شاهانه برد
دوش همی ذکر غمش خواب چه آسوده ستاند
باز مبادا که مرا یاد چو بیگانه برد
کرد نصیحت که چرا می بخوری شب همه شب
او چه بداند چه شرابی دل دیوانه برد
در نظرم باد بهارست دگر شانه ی یار
زلف پراکنده مگر باد یکی شانه برد
داغ نبینی چه کند فایده ایام فراق
غصه ی عشاق بسی رنگ ز میخانه برد

محمد فتحعلیزاده کاکرودی

شهریار

از دل ریش خویش حذر کردی ای شهریار
به توبه یار خویش بدر کردی ای شهریار
چو شب وصل یار در آمد به اشک شوق
نربوده فیض شام سحر کردی ای شهریار

محمد فتحعلیزاده کاکرودی